، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه سن داره

مسافر بهار

نامه ای به پسرم طاها

سلام شکلات مامان  از این که حالت خوبه خیلی خوشحالم و همه ی تلاشم رو می کنم که به لطف خدا همیشه خوب باشی. پسر گلم  از این که مامان و بابا رو اذییت نمی کنی اول از خدای مهربون و بعد از تو تشکر می کنم و حالا می خوام از کارهای با مزه ای که انجام میدی  برات بنویسم. یه جغجغه داری که توش چراغ داره و روشن میشه ، وقتی شبا تو اتاق تاریک روشنش می کنیم ، چشمات رو گرد  می کنی و بهش ذل می زنی . وقتی می خوای گریه کنی اول لب و لنچتو بازی میدی و بعد چند ثانیه شروع به گریه کردن میکنی  و اگه شانس بیاریم و زود به خواستت جواب مثبت بدیم لب و لنچه ی آویزونت رو جمع میکنی و اروم میشی و بعدش می خندی و که اون موقع است که می خوام قورتت بدم. ...
11 مرداد 1391

اولین مکان زیارتی طاها جون

دیشب افطار خونه عمه پری دعوت بودیم و بعد افطار تصمیم گرفتیم همگی باهم  بریم زیارت حضرت شاه عبدالعظیم، و ایلیاکوچولو رو که 6 سال بیشتر نداره و متاسفانه به بیماری دیابت مبتلا شده رو دعا کنیم و من دستای کوچولوت رو، رو به آسمون گرفتم و از طرف تو از خدای کوچولوها شفای کاملش رو خواستم. به امید بهبودی ایلیای دوست داشتنی پسرکم از شاه عبدالعظیم برات یه اسباب بازی دلفین که هم چراغ داره و هم آهنگ و هم می چرخه خریدیم که خیلی هم ازش خوشت اومده  پسر گلم زیارتت قبول دوست دارم خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی زیادددددددددددددددددددددددددد   ...
7 مرداد 1391

پسرم دو ماهه شد

عسلم دو ماهگیت مبارک پسر گلم امروز 2 ماه که با اومدنت خانوادمون رو 3 نفری کردی و نشاط خاصی به زندگی مون بخشیدی و از این بابت از خدای مهربون تشکر می کنم  و تو ر به خودش میسپارم . گلکم دیگه یواش یواش داری می خندی ، نمی دونی وقتی می خندی چقدر خوردنی میشی و دوست دارم بگیرم و قورتت بدم  مهربونم دیگه آدما رو با دقت نگاه می کنی و بهشون خیره می شی  و خلاصه که به دنیای اطرافت کنجکوانه نگاه می کنی یه نمونش این که به تابلوهای رو دیوارمون زل میزنی و هر کار هم میکنیم حواست پرت نمی شه. امروز من و بابا و خاله سما پسر کوچولو رو بردیم مرکز بهداشت برا زدن واکسن 2ماهگی، قند عسلم موقع واکسن زدن یه کوچولو گریه کردی ولی خیلی زود خوابت برد...
2 مرداد 1391

40 روزگی

پسر گلم امروز چهلمین روزیه که به دنیای ما بزرگتر ها پا گذاشتی و چراغ خونمون رو روشن کردی فدات بشم که انقدر مهربونی و با اومدنت زندگی ما رو قشنگ تر کردی. عزیزم مامانی امروز شما رو بردن حموم و غسل 40روزگیت رو بهت دادن. تو این 40 روز من هنوز نتونستم شما رو خودم حموم ببرم اخه خیلی کوچولو بودی ولی می خوام این بار خودم ببرمت حموم و یاد بگیرم چطور باید تو رو بشورم. خوشحالم که از حموم کردن خوشت می یاد و لذت می بری و بعدش حسابی می خوابی. 
11 تير 1391

جشن تولد

امروز مامانی زهرا تدارک یه جشن حسابی برای طاها کوچولو دیده بودن که تقریبا همه ی آشناها و فامیل برای دیدنت تشریف آورده بودن دست همشون درد نکنه و ما هم خانواده باباگی و عمه ندا و بابایی اینا رو شام بردیم بیرون و یه کباب حسابی خوردیم و تو هم خیلی خوب خوابیده بودی و بعدش رفتیم شورابیل که اونجا هم تو خواب بودی و تو بغل باباجون که این اولین محل تفریحی بود که رفتی. 
8 تير 1391

قربانی کردن بع بعی

بابایی محمد برای سلامتی پسر کوچولو گوسفند قربانی کردن و گوشتش رو بین درو همسایه و فامیل پخش کردن     دستشون درد نکنه فردا باباجون و باباگی و مامانی نسرین و عمه ندا و فاطمه جون قراره بیان اردبیل و مامانی زهرا یه گوشت تپل نگه داشتن که با اونا کباب کنیم و بخوریم آخه من وبابا از قربونی که برات عقیقه کردیم نمی تونستیم بخوریم ولی فردا عوضش رو در میاریم عزیزکم عاشقتم می بوسمت ...
4 تير 1391

یک ماهگی

عزیزم یک ماهگیت مبارک  امروز من و مامانی تو رو بردیم مرکز بهداشت تا وضعیتت رو چک کنیم که شکر خدا 5 کیلو شدی و قدتم 54 سانت که خیلی ایده ال. عزیزترینم خیلی به هم وابسته شدیم من که برات قش می کنم چند روز پیش دل درد داشتی و نفخ اذیتت می کرد و خیلی گریه می کردی و من هم شروع کردم به گریه کردن اصلا طاقت گریه هاتو ندارم و دارو هاتو به موقع بهت میدم که دیگه دل درد نشی و گریه نکنی ولی در کل پسر خوبی هستی جیگر مامان چند دست از لباسات برات کوچیک شدن که برای یادگاری واست نگه می دارم. اصلا باورم نمیشه که چقدر زود یه ماه از تولدت گذشته و تو چقدر بزرگ تر شدی و شکلت نصبت به روز اول خیلی تغیر کرده خیلی دوست دارم   ...
2 تير 1391

اولین مسافرت کوچولو

پسرگلم امروز تو 17 روزگیت اولین مسافرتت رو تجربه کردی و من و مامانی زهرا همسفرت بودیم و تو چقدر خوش سفر  پروازمون 10:45 به مقصد اردبیل بود و بابایی و خاله سما و دایی امیر تو فرودگاه منتظرمون بودن این دفعه برای دیدنمون لحضه شماری می کردن البته بیشتر به خاطر تو (به گفته ی خودشون) نانازم تو هواپیما چندتا کوچولوی دیگه ام بودن که تو از همشون کوچیک تر بودی و یکیشون که یه ماهه بود اسمش امیرعلی بود که خیلی گریه می کرد.   ...
19 خرداد 1391

رفتن پیش آقای دکتر

پسر گلم، امروز بردیمت پیش آقای دکتر رحیمی که آقای دکتر وضعیتت رو چک کنن و رشدت رو بررسی کنن. شکر خدا آقای دکتر کاملا از رشدت راضی بودن. فقط این روزا یه مقدار دل درد داری که آقای دکتر برات دو تا قطره نوشتن که باید قبل از شیر خوردن بخوری. امیدوارم هرچه زودتر این مشکل رفع بشه و طاها جون هیچ مشکلی نداشته باشه.  ...
17 خرداد 1391

جشن تولد

بهارکم امروز برات جشن تولد گرفتیم و  همه ی فامیل ها رو دعوت کردیم و انصافا یه جشن حسابی شد و خیلی خوش گذشت. هر کسی در مورد چهره ی تو یه نظری داشت ولی اکثرا نظرشون این بود که تو شبیه بابا جون هستی. تو هم امروز خیلی پسر خوب و ساکتی بودی و همش خوابیده بودی.  فرشته کوچولوی من جشن تولدت مبارک      ...
12 خرداد 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مسافر بهار می باشد